شاطرعباس صبوحی › باز، دل میبری …| ” میراث‌دار ادب پارسی “

ای که صد سلسله دل، بسته به هر مو داری / باز دل می‌بری از خَلق، عجب رو داری
خون عشّاق، حلال است، مگر در بر تو / که به دل، عادت چنگیز و هلاکو داری
از گل و لاله و سرو لب جو، بیزارم / تا تو بر سرو قدت روضهٔ مینو داری
تو پریزاده نگردی به جهان، رام کسی / حالت مرغ هوا، شیوهٔ آهو داری
این خط سبز بود سر زده زان شکّر لب / یا که در آب بقا، سبزهٔ خودرو داری
جای مستان همه در گوشهٔ محراب افتاد / تا که بالای دو چشمت خم ابرو داری
گر صبوحی شده پا بست تو، این نیست عجب / تا که صد سلسله دل، در خم گیسو داری