شاطرعباس صبوحی › شب| ” میراث‌دار ادب پارسی “

دست بر زلف زدم، شب بود، چشمش مست خواب / برقع از رویش گشودم تا درآید آفتاب
گفتمش خورشید سر زد، ماه من بیدار شو / گفت تا من برنخیزم، کی برآید آفتاب